عمرم گذشت ، قدم خمید ، در پیچ و تاب لحظه ها
عاشق ترین بودم ولی تنهاترینم ای خدا
با این همه دل خستگی تنها تو ماندی در دلم
دریای بی پایان توئی من زورقی بی ساحلم
یه روز آروم !...یه روز بی تاب!!!
یه روز با من!... یه روز بی من !...
یه روز همدل! ...یه روز دشمن !
یه روز آبی ترین دریا !... یه روز تاریک مثه فردا!...
یه روز بغل بغل آغوش!...یه روز ستاره ای خموش!...
یه روز غمگین! ...یه روز بی غم !...
یه روز با هم !... یه روز بی هم!....
یه روز تا سقف یک آغاز!...یه روز پایان بی آغاز!...
یه روز همسایه با ریا!... یه روز سردرگم و تنها!....
یه روز امنیتی در من!.... یه روز بزرگترین برزن!....
امشب گلایه ام فقط بهانه است
حالت گویشم چه عاشقانه است
سیصدو شست و پنج ، روزم بدون تو
یعنی که یک بهار بی تو روانه است
سیصدو شستو پنج ،روزم بدون تو
تفسیر این بهار ناباورانه است
گفتی نبایدم بودن کنار توست
شاید که بایدم ناعاقلانه است
اما نبودنت راه نرفته شد
روحت کنار من شانه به شانه است
گفتم صفای دل عشقت چه با صفاست
خانه برای تو هنوزم خانه است
جسمت برای من مصداق زنده نیست
نوع نگاه من چون شاعرانه است
حالا که هست و نیست معنی تازه شد
هستم برای نیست چه بی نشانه است
سیصدو شست و پنج زخمی که خورده ام
دردی کشیده ام که دلبرانه است
حالا چه لذتی بهتر برای من
از این شعور شعر که خالصانه است.

در فکر پرواز آسمان از یادمان رفت
دیروز و امروز و همه فردایمان رفت
این لحظه ها دیگر دلی عاشق نسازد
شیرین نگشتیم عاقبت فرهادمان رفت
مرهم بذاربا حرفات رو زخم عمیقم .....
با توام که داری به گریه ام می خندی ....
کاش می شد بیایو به من دل ببندی .....
تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم ....
کار دل نباشی ....تمومه عزیززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززم......!!

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد....
عجب از محبت من که در او اثر ندارد....
غلط است هر که گوید:دل به دل راه دارد....
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد!!!
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
من مثله یه برگ زردی که میوفته از دختا